تبلیغات
علوم طبیعت در قرآن - مجارى شناخت طبیعت
 
 

آیات زیادى در قرآن می باشد كه از آنها مى توان مجارى شناخت طبیعت از دیدگاه قرآن را استنباط نمود. ما بحث را از آیه شریفه:

«و الله اخرجكم من بطون امهاتكم لاتعلمون شیئا و جعل لكم السمع و الابصار و الافئدة لعلكم تشكرون » (نحل، 78)

(خداوند شما را از شكم مادرانتان بیرون آورد در حالیكه چیزى نمى دانستید و براى شما گوش و چشم و دل[عقل] قرارداد، باشد كه شكر نعمت او را به جاى آورید.)

شروع مى كنیم. از این آیه نتیجه مى شود كه معلومات ما از طریق سمع  وبصر و فواد به دست مى آید. در اینجا از حواس ظاهرى تنها از سمع و بصر یاد شده است، زیرا این دو ابزار عمده كسب معلومات از جهان طبیعت هستند، و البته از برخى دیگر از ایات قرآن مى توان وسیله بودن سایر حواس ظاهرى (شامه،لامسه،ذائقه) در ادراك برخى از حقایق دنیاى خارجى را استنباط نمود. ما در اینجا به ذكر سه نمونه از این آیات مى پردازیم:

«و لما فصلت العیر قال ابوهم انى لاجد ریح یوسف لولاان تفندون (یوسف، 94)

(و چون كاروان [از مصر] بیرون آمد، پدرشان [یعقوب]گفت: من بوى یوسف را احساس مى كنم، اگر مرا سفینه نخوانید.)

«و لو نزلنا علیك كتابا فى قرطاس فلمسوه بایدیهم لقال الذین كفروا ان هذا الاسحر مبین » (انعام، 7)

(و اگر نامه اى بر روى صفحه اى بر آنها نازل كنیم [و علاوه بردیدن] آن را با دستهاى خود لمس كنند باز كافران مى گویند:این چیزى جز یك سحر آشكار نیست.)

«... فلما ذاقا الشجرة بدت لهما سواتهما و طفقا یخصفان علیهما من ورق الجنة...» (اعراف، 22)

(... و چون از آن درخت تناول كردند عورتهایشان در نظرشان نمودار شد، و بر آن شدند كه بوسیله برگ درختان بهشت عورتهاى خود را بپوشانند...)

فواد را به قوه درك امور و تعقل تعبیر كرده اند. گاهى هم قلب در قرآن بعنوان وسیله تعقل و فهم ذكر شده است:

«افلم یسیروا فى الارض فتكون لهم قلوب یعقلون بها...» (حج، 46)

(آیا آنها در زمین سیر نكردند تا دلهایى داشته باشند كه با آن حقیقت را درك كنند... )

«لهم قلوب لایفقهون بها» (اعراف، 179)

(آنها دلهایى [عقلهایى] دارند كه با آن نمى فهمند.)

حال مى خواهیم با استفاده از آیات قرآنى استدلال كنیم كه مجارى شناخت طبیعت عبارتند از:

1- حواس ظاهرى (كه بوسیله آنها مشاهده و تجربه صورت مى گیرد)

2- عقل منزه از شوائب (غالب بر هوى و هوسها و آزاد از تقلیدهاى كوركورانه)

1. نقش مشاهده و تعقل در شناخت طبیعت

در قرآن كریم آیاتى هست كه انسان را موظف مى كند كه حواس خود را در یافتن حقایق طبیعى بكار گیرد. ما براى نمونه چند تا نمونه را ذكر مى كنیم:

«قل سیروا فى الارض فانظروا كیف بدءالخلق...» (عنكبوت، 20)

(بگو در زمین سیر كنید و ببینید كه خداوند چگونه خلقت راآغاز كرد...)

«قل انظروا ماذا فى السموات والارض...» (یونس، 101)

(بگو بنگرید كه در آسمان و زمین چه چیزهایى است...)

در این آیات نظر و رؤیت به معناى دیدن همراه ب ااستنتاج عقلى آمده است. در چند مورد هم از تجاربى عملى كه مقدمه كسب معرفت گشته اند سخن به میان آمده است. ما براى نمونه سه نمونه آنها را ذكر مى كنیم.

الف - خداوند توسط كلاغ نحوه دفن میت را به قابیل مى آموزد:

«فبعث الله غرابا یبحث فى الارض لیریه كیف یوارى سواة اخیه قال یا ویلتى اعجزت ان اكون مثل هذا الغراب فاوارى سواة اخى فاصبح من النادمین » (مائده، 31)

(آنگاه خداوند كلاغى را فرستاد كه زمین را كندوكاو كند وبدینوسیله به او نشان دهد كه چگونه جسد برادر خود را دفن نماید! او گفت واى بر من! آیا من نمى توانم مثل این كلاغ باشم و جسد برادر خود را دفن كنم، و سرانجام از كار خود پشیمان گردید.)

ب - خداوند امكان بعث اجساد را به مرد صالح مى آموزد:

«او كالذى مرعلى قریة و هى خاویة على عروشها قال انى یحیى هذه الله بعد موتها فاماته الله مائة عام ثم بعثه قال كم لبثت قال لبئت یوما او بعض یوم قال بل لبثت مائة عام فانظر الى طعامك و شرابك لم یتسنه و انظر الى حمارك ولنجعلك آیة للناس و انظر الى العظام كیف ننشزها ثم نكسوها لحما فلما تبین له قال اعلم ان الله على كل شى ءقدیر» (بقره، 159)

(یا همانند كسى كه از كنار دهكده اى عبور مى كرد در حالیكه خراب و ویران شده بود. [با خود] گفت چگونه خداوند اینهارا پس از مرگ زنده مى كند؟ پس خداوند او را یكصد سال میراند و سپس زنده كرد و بدو فرمود چقدر درنگ كردى؟ گفت یك روز یا قسمتى از یك روز. فرمود: نه بلكه یكصد سال درنگ كردى. نگاه كن به غذا و نوشیدنى خود كه هیچگونه تغییرى نیافته و الاغ خود را نیز بنگر [كه چگونه از هم متلاشى شده است] و ما ترا حجت براى خلق قرار مى دهیم [كه امرمعاد را انكار نكنند]، و بنگر به استخوانهاى آن [الاغت] كه چگونه آنها را به هم پیوند مى دهیم و گوشت بر آنها مى پوشانیم.هنگامى كه این حقایق بر او آشكار شد، گفت: اكنون مى دانم كه خدا بر هر كارى قادر است.)

ج - خداوند كیفیت احیاى مردگان را براى حضرت ابراهیم علیه السلام مجسم مى سازد:

«و اذ قال ابراهیم رب ارنى كیف تحیى الموتى قال اولم تؤمن قال بلى ولكن لیطمئن قلبى قال فخذ اربعة من الطیرفصرهن الیك ثم اجعل على كل جبل منهن جزء ثم ادعهن یاتینك سعیا و اعلم ان الله عزیز حكیم » (بقره، 260)

(و [بخاطرآور] هنگامى را كه ابراهیم گفت خدایا به من نشان بده كه چگونه مردگان را زنده مى كنى؟ فرمود:باور ندارى؟ عرض كرد: چرا، ولى مى خواهم قلبم آرامش یابد. فرمود: چهار مرغ بگیر و آنها را قطعه قطعه كن و در هم بیامیز و سپس بر سر هر كوهى قسمتى از آن را قرار ده و بعد آنها را بخوان، به سرعت به سوى تومى آیند، و بدان كه خداوند بر همه چیز توانا و به حقایق امور عالم داناست.)

ضمنا به طور مكرر در قرآن براى تقریب مطلب به ذهن از تمثیل به محسوسات استفاده شده است، مانند:

«مثل الذین ینفقون اموالهم فى سبیل الله كمثل حبة انبتت سبع سنابل فى كل سنبلة مائة حبة...» بقره، 261)

(كسانى كه اموال خود را در راه خدا انفاق مى كنند همانند بذرى هستند كه فت خوشه برویاند كه در هر خوشه یك صد دانه باشد و خداوند بر این مقدار نیز براى هر كه بخواهد بیفزاید،چه خدا را رحمت بى منتها است و به همه چیز احاطه كامل دارد...)

«و الله الذى ارسل الریاح فتثیر سحابا فسقناه الى بلد میت فاحیینا به الارض بعد موتها كذلك النشور» (فاطر، 9)

(خدائى كه بادها را مى فرستد و بوسیله آنها ابر را برمى انگیزاند:پس ما آن را به یك سرزمین خشك و مرده مى فرستیم و آن سرزمین مرده را بدان زنده مى كنیم. این چنین است رستاخیزبزرگ.)

بنابراین شكى نیست كه از نظر قرآن حواس ظاهرى ابزار اولیه براى برخى از معلومات ما هستند. اما هم در آیات فوق الذكر و هم در آیات دیگرى كه ذیلا ذكر مى كنیم تاثرات حسى به تنهایى كافى براى طبیعت شناسى معرفى نشده است. دلایل ما بر این ادعا به قرار زیر است:

1- در غالب آیات قرآنى كه از پدیده هاى طبیعى سخن به میان آمده صریحا ذكر شده است كه درك آیات الهى در طبیعت و ربط آنها به ذى الایات كار صاحبان عقول و ارباب تفكر است. ما براى نمونه چند نمونه از این گونه آیات را ذكر مى كنیم:

«هو الذى انزل من السماء ماء لكم منه شراب و منه شجرفیه تسیمون و ینبت لكم به زرع و الزیتون و النخیل والاعناب و من كل الثمرات ان فى ذلك لایة لقوم یتفكرون » (نحل، 11-10)

(اوست خدائى كه آب را از آسمان فرو فرستاد تا از آن بیاشامید و درختان را پرورش دهید. مى رویاند بوسیله آن كشت و زیتون و درختان خرما و انگور و همه میوه جات را.بى شك در این امر نشانه اى است بر آنهایى كه اندیشه مى كنند.)

«الم تر ان الله انزل من السماء ماء فسلكه ینابیع فى الارض ثم یخرج به زرعا مختلفا الوانه ثم یهیج فتریه مصفرا ثم یجعله حطاما ان فى ذلك لذكرى لاولى الالباب » (زمر، 21)

(آیا نمى بینى كه خدا آب را از آسمان فرو فرستاد و آن را درنهرهاى زمین روان ساخت، آنگاه بوسیله آن گیاهان رنگارنگ را برویاند و سپس آن را خشك مى سازد و تو آن را زرد شده مى بینى، و سپس آنها را بصورت گیاهان خرد شده در مى آورد؟در این مطلب پندى است براى مردم عاقل.)

«و هوالذى انشاكم من نفس واحدة فمستقر و مستودع قد فصلنا الایات لقوم یفقهون » (انعام، 98)

(اوست كسى كه شما را از یك نفس آفرید، انسانهایى باآفرینش كامل و انسانهایى ودیعه گذاشته شده با آفرینش ناتمام،ما نشانه هاى خود را برشمردیم تا آنها كه داراى دركندبیندیشند.)

واژه هاى تفكر، تعقل، تفقه و... كه در آیات فوق بكاررفته اند همگى (با اختلاف مراتب) حاكى از این هستند كه براى فهم طبیعت باید از قوه عاقله استفاده كرد. مثلا تفكر، كه در آیات زیادى وارد شده است، عبارت از این است كه از آگاهی هاى قبلى شروع كنیم و به آگاهی هاى جدید برسیم.

واژه هاى تعقل و تفقه و... نیز حاكى از سیر عقلى هستند. پس شناختهایى كه از مبادى حسى شروع مى شود باید با تفكر و تعقل توام شوند تا به معلومات ما بیفزایند.

امام صادق علیه السلام مى فرماید: (1)

«فانك لو رایت حجرا یرتفع فى الهواء علمت ان رامیا رمى به، فلیس هذا العلم من قبل البصر، بل من قبل العقل، لان العقل هوالذى یمیزه، فیعلم ان الحجر لایذهب علوا من تلقاء نفسه...»

(پس تو اگر سنگى را ببینى كه در هوا بالا مى رود مى دانى كه این را شخصى پرتاب كرده است. این علم از طریق چشم بدست نیامده است، بلكه از طریق عقل حاصل شده است،زیرا این عقل است كه این را تحلیل مى كند و نتیجه مى گیرد كه سنگ بخودى خود بطرف بالا نمى رود...)

بدین ترتیب مى توان گفت كه تجربه و مشاهدات ماگر چه براى كسب اطلاع از جهان خارج ضرورى هستند، اما كافى نیستند و اگر ما تنها به حواص ظاهرى مان اكتفا كنیم نمى توانیم جهان خارج را تعبیركنیم و بین حوادث طبیعى ارتباطى قائل شویم. در واقع از نظر حواس ظاهرى انسان با برخى دیگر از حیوانات فرقى ندارد و حتى در برخى موارد آنها از انسان مجهزترند. چیزى كه انسان را از حیوانات متمایزمى سازد استعداد او براى بینش عمقى درباره جهان وتفسیر حوادث است و این به خاطر قوه اى است درانسان موسوم به قوه عاقله، كه مى تواند علائم دریافت شده توسط حواس را بهم ربط دهد و جهان را تفسیركند. حواس یك سلسله علائم مجزا به ما مى دهند و این عقل است كه این علائم را به هم ربط مى دهد.

2- در قرآن آیات زیادى داریم كه حاكى از این هستندكه در بعضى افراد چشم و گوش و قلب نقشى را كه به آنها محول شده است ایفا نمى كنند. بسیارند افرادى كه آیات الهى را در طبیعت مى بینند ولى در آنها تدبرنمى كنند و از آنها بهره نمى گیرند.

«لهم قلوب لایفقهون بها و لهم اعین لا یبصرون بها و لهم آذان لم یسمعون بها...» (اعراف، 179)

(آنها دلهایى [عقلهایى] دارند كه با آن نمى فهمند [اندیشه نمى كنند] و چشمانى دارند كه با آن نمى بینند و گوشهایى دارندكه با آن نمى شنوند...)

«ام لهم اعین یبصرون بها، ام لهم آذان یسمعون بها...» (اعراف، 195)

(آیا آنان چشمانى دارند كه با آن ببینند یا گوشهایى دارند كه باآن بشنوند؟...)

«و لا تكونوا كالذین قالوا سمعنا و هم لا یسمعون »(انفال، 21)

(و نباشد مانند كسانى كه مى گفتند: شنیدیم، ولى در حقیقت نمى شنیدند.)

«افلم یسیروا فى الارض فتكون لهم قلوب یعقلون بها اوآذان یسمعون بها فانها لا تعمى الابصار و لكن تعمى القلوب التى فى الصدور» (حج، 46)

(آیا آنها در زمین سیر نكردند تا دلهایى داشته باشند كه با آن حقیقت را درك كنند یا گوشهاى شنوایى كه نداى حق رابشنوند، چرا كه چشمهاى ظاهرى نابینا نمى شود، بلكه دلهایى در سینه ها جاى دارد بینایى اش را از دست مى دهد.)

از نبى اعظم صلى الله علیه وآله وسلم نیز نقل شده است كه فرمود:

«لیس الاعمى من یعمى بصره، انما الاعمى من تعمى بصیرته » (2)

(كور كسى نیست كه فاقد بصر است بلكه كسى است كه فاقدبصریت است.)

و از على علیه السلام نقل شده است كه فرمود:

«فالصورة صورة انسان، و القلب قلب حیوان، لایعرف باب الهدى فیتبعه و لا باب العمى فیصد عنه و ذلك الاحیاء» (3)

(چهره او چهره انسان است و قلبش قلب حیوان; راه هدایت را نمى شناسد كه از آن طریق برود، و به طریق خطا پى نبرده تاآن را مسدود سازد. پس او مرده اى است در میان زندگان.)

به نظر ما چشم و گوش و بقیه حواس ظاهرى وسیله هستند براى عقل و در صورتى كه كار آنها بوسیله تعقل تكمیل نشود ناقص خواهد بود. چشم مى بیند و عقل تاثرات حسى را تفسیر مى كند و حكم صادر مى نماید.كار بصر را وقتى مى توان كامل تلقى كرد كه همراه بابصیرت باشد، یعنى به دنبال كار حس تعقل بیاید. درتایید این تعبیر، آیات زیر را بعنوان نمونه ذكر مى كنیم:

«افانت تسمع الصم و لو كانوا لایعقلون » (یونس، 42)

(آیا تو مى توانى سخن خو را به گوش كران برسانى هر چه نفهمند؟)

«و لا تكونوا كالذین قالوا سمعنا و هم لایسمعون ان شرالدواب عندالله الصم البكم الذین لایعقلون »(انفال، 22-21)

(و همانند كسانى نباشید كه مى گفتند شنیدیم ولى در حقیقت نمى شنیدند. بدترین جنبندگان نزد خداوند افراد كر و لالى هستند كه اندیشه نمى كنند.)

در نهج البلاغه از امام على علیه السلام نقل شده است كه فرمود:

«فانما البصیر من سمع فتفكر و نظر فابصر، و انتفع بالعبرثم سلك جددا واضحا یتجنب الصرعة فى المهاوى والضلال فى المغاوى...» (4)

(زیرا شخص بصیر آن است كه بشنود و بیندیشد. نگاه كند وعبر گیرد، و از آنچه موجب عبرت است نفع برد. پس درجاده اى روشن گام نهد و از راههایى كه به سقوط و گمراهى وشبهات اغوا كننده منتهى مى شود دورى جوید...)

3- آیات قرآنى حاكى از این هستند كه تمام شناختهاى ما مبدا حسى ندارند و ما شناختهایى داریم كه منشا آنها تاثرات حسى نیست. شاهد ما بر این مطلب دو دسته از آیات هستند:

الف - در یك دسته از آیات خداوند منطق كسانى راكه تنها محسوسات را تكیه گاه خود قرار مى دهندمحكوم مى كند:

«و اذقلتم یا موسى لن نؤمن لك حتى نرى الله جهرة فاخذتكم الصاعقة و انتم تنظرون »(بقره، 55)

(و هنگامى كه گفتید: اى موسى ما هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد مگر اینكه خدا را آشكارا [با چشم خود] ببینیم، پس درهمین حال صاعقه شما را گرفت، در حالیكه تماشا مى كردید.)

«و قال الذین لا یرجون لقاءنا لو لا انزل علینا الملائكة اونرى ربنا لقد استكبروا فى انفسهم و عتوا عتواكبیرا» (فرقان، 21)

(و كسانى كه به دیدار ما امید ندارند گویند: چرا فرشتگان بر مافرو فرستاده نشدند یا چرا ما پروردگار خود را نمى بینیم؟ آنهادر مورد خود بزرگ منشى نمودند و سركشى نمودند، سركشى بزرگ.)

«یعلمون ظاهرا من الحیوة الدنیا و هم عن الاخرة هم غافلون » (روم، 7)

(آنان به امور ظاهرى دنیا آگاهند و از عالم آخرت بكلى بى خبرند.)

ب - قرآن به ما مى آموزد كه ما برخى از حقایق مربوط به عالم طبیعت را با حواس ظاهرى خود درك نمى كنیم:

«الله الذى رفع السموات بغیر عمد ترونها...» (رعد، 2)

(خدائى كه آسمانها را بدون ستونى كه شما ببینید برافراشت...)

«فلا اقسم بما تبصرون و ما لا تبصرون » (الحاقه، 39-38)

(قسم به آنچه مى بینید و آنچه نمى بینید.)

«سبحان الذى خلق الازواج كلها مما تنبت الارض و من انفسهم و مما لا یعلمون » (یس، 36)

(منزه است آنكه همه جفتها را بیافرید، از گیاهانى كه زمین مى رویاند و انسانها و آن چیزها كه ندانند.)

و نیز قرآن به ما مى آموزد كه تنها الله بر غیب آسمانهاو زمین داناست. البته كسانى نیز كه خداوند بخواهد ازاین بخش نامحسوس بهره مند مى شوند:

«ان الله یعلم غیب السموات و الارض و الله بصیر بماتعلمون » (حجرات، 18)

(خداوند غیب آسمانها و زمین را مى داند و به آنچه شما مى كنیدآگاه است.)

«عالم الغیب فلا یظهر على غیبه احد الا من ارتضى من رسول...» (جن، 27-26)

(او آگاه به غیب است و هیچكس برغیب او آگاه نیست مگرآنكس كه از رسولان خود برگزیده است...)

متاسفانه در قرون اخیر برخى از متفكران مسلمان این فكر را رواج داده اند كه تجربه تنها راه بدست آوردن معرفت است و مطالعه تجربى كتاب طبیعت به تنهایى ما را به معرفت خداوند نائل مى سازد. (5) ما هم دراینكه تجربه و مشاهده یك ابزار بسیار مهم براى شناخت طبیعت است با آنها موافقیم و حتى معتقدیم كه مسلمانان در این بخش بسیار كوتاهى كرده اند، ولى ضمنا عقیده داریم كه اولا: همه اطلاعات ما در طبیعت منشا حسى ندارد و ثانیا: مشاهدات و تجربیات ما نیزبدون تكیه به اصول عقلى هرگز منشا هیچگونه علمى نخواهند شد. در مورد «خداشناسى علمى » هم ماننداستاد شهید مطهرى معتقدیم كه:

«حد تجربه فقط شناخت آثار خداوند است. اماشناخت خداوند به كمك آثار شناخته شده از راه تجربه، نوعى استدلال عقلى محض است.» 

دلیلش هم واضح است: تجربه را همه مى كنند ولى درنتیجه آن به خداشناسى نمى رسند.

بعلاوه، علم امروز تنها اسما شامل مسائلى مى شودكه با روش تجربى قابل بررسى هستند، والا فى الواقع شامل بسیارى از عناصرى است كه مستقیما از حس نتیجه نشده اند. در حقیقت مى توان گفت كه در تمامى علوم طبیعى شناخت ما بر مبناى استنباط از روى آثاراست و ما هیچ كدام از قوانین فیزیكى یا شیمیایى رامستقیما از تجربه بدست نیاورده ایم و در واقع آنها برمبناى استنتاجات عقلى بدست آمده اند. خود ماده رانیز ما با استنتاجات عقلى مى شناسیم، چه آزمایشهاى فیزیكى و شیمیایى تنها خواص و عوارض ماده را به مامى دهند. این دید كه عمده شناخت ما از دنیاى مادى ازطریق استنباط عقلى است مورد تایید اكثریت علماى طبیعى عصر حاضر نیست، اما بقول اینشتین بهتر است به صحبت علماى فیزیك نگاه نكنیم، بلكه به عمل آنها نظر افكنیم. حقیقت این است كه در كارهاى علمى بسیارى از كسانى كه دید پوزیتیویستى دارندتخلف از ادعایشان را مى بینیم. بعلاوه در میان خودعلماى طبیعى غرب نیز افراد برجسته اى را مى بینیم كه به نقش عمده استنتاجات عقلى در تعبیر پدیده هاى طبیعى اعتراف دارند.

اینشتین در یك سخنرانى در سال 1933 تحت عنوان عنوان «درباره روش فیزیك نظرى » در دانشگاه آكسفوردچنین گفت:

«... نیوتون كه نخستین بینانگذار یك دستگاه فیزیك نظرى جامع كارآمد بود هنوز فكر مى كرد كه مى توان مفاهیم اساسى و قوانین دستگاهش را از تجربه استنتاج نمود. منظور او از جمله و فرضیه ها ساخته من نیست،نیز همین بود.

در واقع در آن زمان بنظر نمى رسید كه مفاهیم زمان ومكان مشكلى در برداشته باشند. مفاهیم جرم و اینرسى و نیرو و قوانین مرتبط كننده آنها نیز بنظر مى رسید كه مستقیما از تجربه گرفته شده باشند. با قبول این مبانى قانون مربوط به نیروى ثقل را نیز مى توان از تجربه نتیجه گرفت و بنابراین معقول بنظر مى رسید كه این مطلب درمورد سایر نیروها نیز صادق باشد.

از نحوه اى كه نیوتون مفهوم فضاى مطلق را (كه ساكن مطلق است) عرضه كرده است بخوبى برمى آیدكه او در این باره آرامش خاطر نداشته است. در واقع اودریافته بود كه چیزى از دنیاى تجربه با این مفهوم مربوط نمى شود. در مورد استفاده از نیروهایى كه از دورتاثیر مى كنند نیز او احساس كاملا رضایت بخشى نداشت. ممكن است موفقیت عملى عظیمى كه این نظریه داشت نیوتون و فیزیكدانان قرون 18 و 19 را ازتشخیص هویت ذهنى مبانى این دستگاه غافل كرده باشد.

بالعكس، اكثر فلاسفه طبیعى آن ادوار بر این عقیده بودند كه مفاهیم اساسى و اصول موضوعه فیزك ابداعات آزاد ذهن بشر نیستند بلكه از تجربه انتزاع شده اند، یعنى به روشهاى منطقى بدست آمده اند.نادرستى این عقیده در واقع پس از عرضه شدن نظریه نسبیت عام آشكار گشت. چه این نظریه نشان داد كه مى توان حقایق تجربى بیشترى را به نحورضایت بخش تر و بر اساس كاملا متفاوت با نظریه نیوتون توضیح داد. اما صرفنظر از مساله برترى یك ازاین دو نظریه بر دیگرى، هویت ذهنى داشتن این اصول اساسى را مى توان از این حقیقت استنباط نمود كه مامى توانیم دو نظریه كاملا متفاوت كه هر یك تا حدزیادى با تجربه سازگار است در نظر بگیریم. این ضمنانشان مى دهد كه هرگونه كوشش جهت بدست آوردن مفاهیم اساسى و اصول موضوعه مكانیك از تجارب مقدماتى محكوم به شكست مى باشد.

آیا با وصف اینكه اصول اساسى فیزیك نظرى رانمى توان از تجربه استنتاج نمود و بلكه باید آزادانه ابداع شود، مى توان انتظار داشت كه به راه صحیح برسیم، و آیا این راه صحیح خارج از اذهان ما وجوددارد؟ آیا با وجود نظریه هایى (نظیر مكانیك كلاسیك)كه بدون رسیدن به كنه مطلب تا حد زیادى با تجربه سازگارند مى توانیم انتظار داشته باشیم كه تجربه به تنهایى ما را راهنمایى كند؟ من بدون هیچ تاملى جواب مى دهم كه بلى به عقیده من یك راه صحیح وجود دارد و ما مى توانیم این راه را پیدا كنیم. تجاربى كه تاكنون داشته ایم به ما این اجازه را مى دهند كه عقیده داشته باشیم طبیعت خود مصداق ساده ترین اندیشه هاى ریاضى قابل تصور است. اعتقاد راسخ من این است كه ما با استفاده از ابزارهاى ریاضى محض مى توانیم مفاهیم و قوانین مرتبط كننده آنها را كه كلید شناخت پدیده هاى طبیعت هستند بدست آوریم. آزمایشها ممكن است ملهم مفاهیم ریاضى مناسب باشند، اما به طور قطع نمى توان این مفاهیم را از تجارب استنتاج نمود. البته آزمایش همچنان یگانه معیار مفید بودن یك ساختار ریاضى خواهد بود، اما خلاقیت در جنبه ریاضى مطلب است. بنابراین به یك اعتبار من عقیده دارم كه، همانطور كه قدما تصور مى كردند، فكر محض مى تواند به درك حقیقت نائل شود.» 

غرض ما از نقل این اقوال این بود كه نشان دهیم برخى از محققین بزرگ معاصر نیز كاملا متوجه كافى نبودن تجربه براى تفسیر طبیعت بوده اند والا در اهمیت ضرورت تجربه شكى نیست و محققین مسلمان نبایدپیام را كه آیاتى نظیر:

«قل سیروا فى الارض فانظروا كیف بداالخلق...» (عنكبوت، 20)

(بگو در زمین سیر كنید و ببینید كه خداوند چگونه خلقت راآغاز كرد...)

«قل انظروا ماذا فى السموات والارض...» (یونس، 101)

(بگو بنگرید كه چه چیزهایى در آسمانها و زمین است...)

در مورد كاوش در طبیعت براى یافتن رموز خلقت دارند به باد فراموشى بسپارند. اما در عین حال بایدمتوجه باشند كه قرآن در عین اینكه ما را به مطالعه تجربى كتاب طبیعت مى خواند اهمیت تفكر و تعقل و... را نیز به ما گوشزد مى كند و به ما مى آموزد كه نبایدتنها به محسوسات قناعت ورزیم، بلكه باید با دریافتن پشت ظواهر طبیعت خود را به خالق آن نزدیكتر كنیم.

2. نقش وحى و الهام در شناخت طبیعت

از بعضى از آیات قرآن استنباط مى شود كه معلم اصلى براى تمام علوم خود ذات بارى تعالى است:

«اقرا باسم ربك الذى خلق... علم الانسان ما لم یعلم » (علق، 5-1)

(بخوان به نام پروردگارت كه آفرید... بیاموخت به آدمى آنچه را كه نمى دانست.)

«و علم آدم الاسماء كلها...» (بقره، 31)

(و به آدمى همه اسماء را تعلیم داد.)

حداقلى كه مى توان از این آیات استنباط نمود این است كه خداوند استعداد كسب دانش و ابزار لازم براى آن را در وجود انسان به ودیعه نهاده است.

على علیه السلام به مردى كه مى گفت در قرآن تناقضات مى بیندفرمود:

«و لیس كال العلم یستطیع صاحب العلم ان یفسره لكل الناس لان منهم القوى و الضعیف و لان منه، یطاق حمله ومنه، لا یطاق حمله الا من یسهل الله له حمله و اعانه علیه من خاصة اولیائه...»

(و هر علمى را سزاوار نیست كه دارنده آن براى همه مردم تفسیر كند، زیرا در میان آنها قوى و ضعیف وجود دارد و ازجمله دانشها چیزى است كه حمل آن میسر است و چیزى كه حمل آن میسر نیست مگر بر خواص اولیاء خدا كه حمل آن رابر آنان آسان كرده و به آنها در این مورد استعانت كرده است...)

برخى آیات قرآنى حاكى از این هستند كه غیر ازمجارى عمومى شناخت، مشاهده و تفكر، مجراى مستقیم ترى براى دریافت حقایق عالم از واهب العلم وجود دارد، ولى این مجرا همگانى نیست و تنها بندگان خاصى از آن بهره مند هستند. این آیات را مى توان به چند دسته تقسیم كرد:

1- در برخى از آیات آمده كه خداوند علوم خاصى را به بندگان خاصى تعلیم فرموده است:

«و قتل داود جالوت و آتاه الله الملك و علمه مما یشاء...» (بقره، 251)

قرآن و علم، 


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 22 اردیبهشت 1387 توسط سعید